ï»؟ راه بي نهايت
راه بي نهايت
يادداشتهاي قلبي كه روي خود خم شده است
Monday, January 10, 2005
مدت خيلي زيادي است كه ننوشته ام. در حالتي از ركود و خمودگي بودم كه به من اجازه نوشتن نمي داد با اينكه خيلي چيزها دارم كه بگويم. تازگي ها اتفاقي در من افتاده كه بدون شك وبلاگ خواني در آن بي نقش نبوده است. يك نوع حس احترام به عقيده مخالف، يك نوع اعتراف دروني به اينكه من همه چيز را نمي دانم. از اين بابت خوشحالم گرچه بعيد نيست در اين هم مثل هميشه افراط كنم. مي ترسم اين ويژگي كه در ذات خودش خوب است به شكاكيتي كه مدتي است گريبانگيرم شده دامن بزند. يك نوع حس اطمينان از هيچ چيز كه مدتها است دارم. در واقع پس از آنكه در سال دوم دبيرستان بعد از فرو رفتن و شادي كردن در حوض عرفان فهميدم كه در ذهنم مشكلات زيادي با آن دارم، و احساس كردك مه اين مدت اصلا چيزي از اصل قضيه عرفان نفهميده بوده ام، اين احساس شكاكيت هيچ وقت رهايم نكرده. مثلا هر وقت به دعايي برميخورم…منظورم از آن نوع دعاهايي است كه يك جوري “دوطرفه” اند. نمي دانم مي فهميد چه مي گويم؟ از اينهايي كه خدايا ما ايمان آورديم و فلان و بهمان كرديم پس تو هم دست ما را بگير. هميشه وقتي اين جور چيزها را مي خوانم ناگهان صداي تحقير آميزي كه در كله ام جاخوش كرده و منتظر فرست است تا ايرادي از من بگيرد مي پرد جلو (دقيقا مي پرد) و در مي آيد كه “اوهوي! تند نرو! ادعاي زيادي موقوف! تو از كجا فهميده اي كه ايمان داري؟ اصلا تو كي اين كارها را كرده اي؟” و من مثل هميشه جلويش كوتاه مي آيم و با حسرت به خطوطي نگاه مي كنم كه دوست دارم بخوانم ولي اگر اين كار را بكنم دروغگويم! به خودم مي گويم: “خنگ! خوب اين كه اصلا اين دعاها دوطرفه تنظيم شده اند به خاطر اين است كه تو را آگاه كنند كه بايد اين كارها را بكني!” ولي باز هم فايده اي ندارد. از همه بيشتر با همين مسئله “ايمان” مشكل دارم. به نظرم ادعاي خيلي گنده اي است. اصلا اصل اين شكاكيت از اينجا شروع شد كه پس از مدتي شلپ شلپ كردن در عرفان، سرمستي و احساس قديسيتي! كه به من دست داده بود يك هو اين تصويري كه از خودم در ذهنم ساخته بودم شكست و باعث شد با تمام وجود احساس حماقت كنم. اينها همه كلافه ام مي كند و باعث مي شود حوصله هيچ كاري و حوصله هيچ فعاليت معنوي اي نداشته باشم. به قول اون تبليغ تلويزيون “ماشين تو بد ستمي افتاده، داره كم كم ليز بازار مي شه. شرمنده ام دييگه ماشين بالا نميره!”
Thursday, December 16, 2004

چند وقت پيش ها آقايي در تلويزيون در مورد تحريف شدگي انجيل حرف مي زد (مطمئن نيستم ولي فكر كنم آقاي قرائتي بود) ايشان به عنوان مثال اين جمله را آورد:
“مال قيصر را به قيصر بدهيد و مال خدا را به خدا.”
و گفت كه در واقع اين تحريفي است كه از آن براي استثمار مردم و چه و چه استفاده شده.به نظر من اين طور نيست. اگر بخواهيم با اين استدلال يك دين يا كتاب آسماني را تحريف شده بدانيم، وضع خود اسلام از همه بدتر است. به عبارت ديگر حتي اگر از اين آيه در اين جهت استفاده هم شده باشد، باز هم نشان نمي دهد كه مفهوم و منظور حقيقي مسيح در اين باره اين بوده كه بندگي پادشاه كفار را بكنيد يا اينكه مجوزي براي اعصار بعد صادر كند براي استثمار مردم. در بين دوازده حواري مسيح فردي است به نام شمعون، عضو گروهي به نام فداييان كه بر عليه سلطه روم فعاليت مي كردند. اگر روحانيان مي خواستند مردم را با اضافه كردن چنين آياتي تخدير كنند آيا بهتر نبود اول اين نكته را از كتا ب ها حذف مي كردند؟ اول بگذاريد جمله را در متن خودش ببينيم:
«…پس تصميم گرفتند چند نفر از پيروان خود را به همراه عده اي از هواداران هيروديس پادشاه نزد او بفرستند تا اين سؤال را بكنند:“…حال بفرماييد بايد به دولت روم باج و خراج داد يا نه؟” عيسي گفت :“…يكي از سكه هايي كه با آن باج و خراج مي دهيد بدهيد ببينم.” آنها يك سكه به او دادند. عيسي پرسيد:“نام و نقش چه كسي بر روي سكه است؟” گفتند: “امپراطور روم” عيسي گفت:“بسيار خوب، پس مال امپراطور را به امپراطور بدهيد و مال خدا را به خدا…»
(متي باب 22،آيات 15 تا21)
يك. من فكر مي كنم اين جمله بسيار بسيار شبيه به جمله اي از امام علي است : “دنيا را به اهلش وا گذاريد” در واقع من اين جمله را اين طور معني مي كنم: “دنيا را به اهلش(قيصر=نماد) واگذاريد و جان خود(=مال خدا) را به خدا تقديم داريد.”
دو. حتي با رويكردي زمين گرايانه تر مي شود اين جمله را معني كرد. مسيح در واقع اينجا باز هم انتخاب را بر عهده خودشان مي گذارد. به عبارت ديگر، اگر پرسندگان خود را بنده خدا بدانند پس مال آنها هم از آن خداست و بايد به او بدهند. اما اگر بندگان قيصر هستند، پس مال آنها متعلق به قيصر است. به علاوه، او به آنها ياد آوري مي كند كه نقش و نام قيصر بر روي سكه هاشان است، يعني آنها مستعمره رومند، پس تا وقتي آنقدر حميت ندارند كه خود را از زير يوغ قيصر برهانند چنين حرفهايي بي معناست.
Tuesday, December 14, 2004
يك وبلاگ عالي كه نبايد از دست داد: مترجم كتابهاي جامپا ليري!
يك حرف و اين همه حديث!

فكر مي كنم بيشتر كساني كه اين صفحه را مي خوانند از قبل وبلاگ زيباي آقاي محمد كاظم كاظمي، شاعر شناخته شده افغان، را به خاطر قطعه زيباي “سرود بازگشت” بشناسند. در آخرين مطلبشان، ايشان نكته اي راجع به تلفظ “او” در تلفظ هاي ايراني و افغاني داشتند كه به نظر من احتياج به توضيح بيشتري دارد. به دليل محدوديت كامنت ها در پرشين بلاگ آنرا اينحا مي نويسم. در همين ابتدا اعلام مي كنم كه من كوچكترين تخصصي در ادبيات فارسي ندارم، هر چه نوشته ام از فكر خود و تجربه ام از زبان فارسي در طول زندگي ام نتيجه گرفته ام. بسيلر خوشحال خواهم شد اگر اشتباهي مي بينيد تذكر دهيد.
قبل از آن: در اينكه تلفظ فارسي در افغانستان بسيار نزديك تر به فارسي كهن است شكي نيست. در واقع آنچه ما امروز به عنوان تلفظ ايراني مي شناسيم “فارسي معيار” يا در اصطلاح عاميانه “تهراني” ناميده مي شود و در گويش هاي محلي نقاط مختلف اين دور افتادگي كمتر است (گرچه اين گويش ها هم كم كم از بين مي روند يا هر روز بيشتر به تلفظ معيار شبيه مي شوند) به هر حال، سوال من اين است كه چرا، چه وقت و چگونه اين تفاوت بين زبان فارسي امروزي (در ايران) و فارسي كهن پيش آمد؟
و اما اصل مطلب:
به طور كلي نشانه “و” در فارسي ايران چهار كاربرد دارد:
اول: صامت واو.
دوم: “او كشيده”. مثل موي سر(moo)، روي زيبا(roo)
سوم: گاهي اين نشانه اصلا تلفظ نمي شود بلكه براي كشيده تر كردن و حجم دار كردن مصوت قبل از خود مي آيد. مثل فاوست، جرج برنارد شاو (اين نقش در زبان انگليسي معمولا بر عهده حرف w است. مثل row , bow, shaw
چهارم: اين كاركرد بسيار معمول را بچه ها در دبستان با نام “اُ استثنايي” ياد مي گيرند. در اين حالت، “و” كاربردي شبيه “ه” در “خانه” (البته با تلفظ فارسي آن) مي يابد. مثلا: در كلمه نو : نمي گوييم (noo) مي گوييم (no ). يا در توضيح: نمي گوييم toozih) )مي گوييم (tozih) . در مورد “دولت”، “جو” (به معني غله) اُ استثنايي در بسياري موارد مي تواند زير مجموعه كاربرد سوم محسوب شود. زيرا معمولا نه به صورت اُ كوتاه بلكه به صورت ow تلفظ مي شود (بدون تلفظ w) البته نه در همه موارد، مثلا در “چو” (cho) به صورت اُ كوتاه تلفظ مي شود.
اُ استثنايي همچنين گاهي اوقات براي آسانتر كردن خواندن كلمات خارجي هنگامي كه بدون ترجمه و با تلفظ اصلي به خط فارسي نوشته مي شوند به كار مي رود. مثال هاي زيادي وجود دارد از جمله: امپرسيونيسم (مي خوانيم:ampersionism) ، پروتئين (مي خوانيم: prote’in ) ويكتور هوگو (مي خوانيم: hogo) و همين طور مثال خود آقاي كاظمي : تابلو (مي خوانيم: tablo ، نمي خوانيم: tabloo!) در اين حالت “و” هميشه به صورت اُ كوتاه خوانده مي شود. چنين كاركردي احتمالا در بين افغان ها هم بايد وجود داشته باشد، در غير اينصورت من دوست دارم بدانم چطور كلمه اي مثل نئو محافظه كار يا روبرتو باجو را مي نويسند.
اين هم از قالب فارسي، با تشكر فراوان از مژده عزيز.
Saturday, December 11, 2004
اهورا اشون در وبلاگش به مطلب قبلي من جواب داده. حتما بخوانيد.
دوست عزيز، از لطفي كه به من داشتي ممنونم. در مورد نكته اي كه راجع به مظاهر ديويسني در دينداري آييني گفته اي جوابي به نظرم نمي آيد. هنوز بايد فكر كنم امااين بهانه اي به دستم داد كه دوباره روي قلبم خم شوم و نكته اي را راجع به خودم پيدا كنم(نه اينكه قبلا گمش كرده باشم،نه. فايده خم شدن روي قلبت اين است كه چيزهايي را كه راجع به خودت مي داني و حتي فرامو ششان هم نكرده اي، از گنجه در بياوري، بگذاري جلويت و نگاهش كني. كار مفيدي است، به شرط آنكه بتواني بهترشان كني. كاري كه من هنوز تويش مشكل دارم) بنابر اين اين يك جوابيه نيست. حتي همه اش مربوط به آن مطلب نيست، يعني قرار بود باشد ولي مثل هميشه حاشيه رفتم و نامربوط نوشتم.
با سخنت راجع به آن “هزار توي بي پايان” موافقم. در واقع گاهي احساس مي كنم كه خود موضوع مورد بحث در اين باريك بيني ها گم مي شود. من هيچ وقت انسان خيلي عميقي نبوده ام. در مباحث فلسفي هم طبيعتا بي استعدادم، به وحشتم مي اندازد و در برابر بزرگي عقل هايي كه آنرا ساخته اند و يا در باره اش بحث مي كنند احساس كوچكي مي كنم.
به قول ويكتور هوگو:
مباحث نظري غامض حاوي سر گيجه اند...تفكر بشري هيچ حد ندارد...او از اينگونه ذروه هاي رفيع كه از فرازشان تني چند از مردان بزرگ نيز مانند “پاسكال” در وادي جنون لغزيده اند بيم مي داشت محققا اين روياهاي نيرومند نيز فوائد اخلاقي خود را در بر دارند و از اين راههاي سخت گذر نيز شخص مي تواند به كمال مطلوب نزديك شود، اما او جاده اي را پيش مي گرفت كه به مقصود نزديكتر باشد، و آن كتاب آسماني بود...بينوايان، جلد اول
اما چيزي كه باز مرا گاهي وادار به تفكراتي مي كند كه بعيد نيست از همان باريك بيني هايي باشند كه گفتي، دلمشغولي ها، يا به قول تو دلبفكري هاي، شخصي من است. پدر و مادر من، تحت تاثير فضاي اسلاميزه شده دور و برشان، احساس كردند كه خيالشان مي تواند راحت باشد كه در مدرسه بچه هايشان را به مقدار كافي و با روشهايي بهتر و روانشناسانه تر از آنكه خودشان مي توانستند با اسلام آشنا مي كنند. براي همين، نود درصد آشنايي اوليه من با اسلام در دبستان شكل گرفت. ديني كه به من در مدرسه آموختند، از آن نوعي بود كه تو به آن دين آييني مي گويي، چيزي پر از خرافات، ترس ها، عجايب، با خدايي برده دار، جبار و ترسناك، فرشتگاني كه لغت “دژخيم” برايشان مناسب تر بود. معصوماني همانقدر ترسناك و دور از دسترس كه خدا. در مقابلشان احساس غار نشيني را داشتم كه يك انسان امروزي را ببيند. روز گار عجيبي بود، دختران دبستاني را مجسم كن كه با دهان باز، بدون آنكه جرات كنند نفس بكشند به شايعاتي كه در مدرسه بين دهانهاي سرخ و كوچك پر از قره قروت مي گشت گوش مي كردند، را جع به دختري مي گفتند كه تبديل به عقرب شده، يا مردي كه به شكل سگ در آمده و حالا دخيل بسته(بعضي از اين شايعه ها آنقدر قوت مي گرفتند كه آستان قدس مجبور مي شد رسما تكذيبشان كند!) چيز هايي كه آنقدر عقل داشتم كه باور نكنم و آنقدر مي ترسيدم كه جرات نمي كردم باور نكنم. در يك كلام: در ده سال اول زندگيم من يك دوره فشرده “تشيع صفوي” به تمام معنا را گذراندم.
بعد طغيان كردم. به همه شان خنديدم. هنوز مي ترسيدم، اما در همان حال مسخره شان هم مي كردم. با خوشحالي مي گشتم تا تناقضي پيدا كنم و به رخشان بكشم. همه بديهاي دنيا را در وجود معلم ديني بيچاره متجسم مي كردم وهزار باره “رمي جمرات” اش مي كردم. بعد از سه سال، وقتي همه اين كارها را كردم، وقتي همه اين كارها را كردم و هيچ اتفاقي نيافتاد، نه صاعقه اي به سرم خورد و نه تبديل به سوسك شدم، آرام شدم. شروع كردم، دنبال دين خودم گشتم. در اين راه زياد كج رفته ام، گم شده ام، مدتي ولش كرده ام، دوباره به خانه اول بر گشته ام، تعصب به خرج داده ام، بي منطق بوده ام. نمي دانم كار در ستي كرده ام يا نه. نمي دانم چيزي كه پيش خودم تصور مي كنم درست است يا نه. هنوز با خيلي خيلي چيزها مشكل دارم. جرات نمي كنم بگويم ايمان دارم، يا اينكه مثل عاليجناب بين ونو بگويم “به خداوند معتقدم”. ادعاي گزافي است كه بگويم “ان صلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين. لا شريك له و بذلك امرت و انا اول المسلمين” نه اينقدر ها به خودم مطمئن نيستم.
اما در دنيا چيز هايي هم هست كه مي توان به آن مطمئن بود، بدون دليل، چيزهايي كه در قلبت حس مي كني و مي داني راست است، من هم يك چيز را مي دانم: خدا را دوست دارم، و پيامبر را هم
اما با اين وجود خاطره آن روزهاي دبستان در وجودم خيلي تازه و زنده است. براي همين است كه هر جا نشاني از آن نوع تفكر مي بينم، يا مي بينم كه كسي آنرا اسلام مي خواند، مي شتابم تا بگويم نه. گاهي آنقدر عجله مي كنم كه يادم مي رود دارم به آدمي خرده مي گيرم كه همين يك ماه پيش برايم نوشته بود از دلبستگي اش به مشاهده و مطالعه دين آييني در برابر دين رسمي.
باز هم اينقدر حاشيه رفتم كه اصل مطلب از ياد رفت. اين قرار بود به جاي تشكر باشد چون نميتوانم كامنت بگذارم(اشكال از كامپيوتر من است! به فرستنده هاي خود دست نزنيد!) ولي اينقدر طولاني شد.
هيچ آدمي خيلي بد نيست، اين مهم است. هيچ آدمي خيلي هم خوب نيست، اين مهمتر است
صدقه و ديويسني
Wednesday, December 08, 2004
اهورا اشون در دبش سلسله مقالاتي راجع به دين زرتشت دارد كه در آن اين دين را از منظر يك محقق معرفي ميكند، بدون هيچ تعصبي به هر يك از دو طرفي كه سر هر چيز مربوط به ايران باستان دعوا ميكنند. اگر تا به حال در اين مورد ساكت بودم به اين خاطر بود كه فقط داشتم ياد ميگرفتم و چيزي براي اضافه كردن نداشتم. حالا موضوعي به نظرم رسيده كه طرح آن در كنار مطلب آخر اهورا شايد بي فايده نباشد.

اهورا ديويسني، قرباني براي مظاهر شرور جهان براي ايمني از شر آنان، را داراي سابقه طولاني دانسته و تبديل صدقه از سنتي زيبا براي كمك به غير به وسيله اي براي دفع بلا را جلوه ديگري از آن در زمان حاضر دانسته. در اين كه فلسفه اصلي صدقه كمك به غير و محبت و دستگيري بين اعضاي جامعه بوده شكي نيست، اما با قسمت دوم اين جمله موافق نيستم. صدقه ديويسني ، به معناي قرباني براي مظاهر شرور جهان نيست چرا كه در اسلام شروري در جهان نيست، به اين معنا كه خدا هر چه آفريده همه خوب و پاك است و هيچ موجود شروري كه در موقعيتي باشد كه بتواند به ما اسيب بزند وجود ندارد. تنها شري كه به ما مي رسد از نفس ماست. اما استفاده از صدقه براي دفع بلا زاييده اين اعتقاد است كه يك نفر وجود دارد كه بدو خوب سرنوشت ما همه در دست اوست و او در مقابل بدي، بدي مي دهد و در مقابل خوبي، خوبي. در اين معنا تغيير مفهوم صدقه، به معني ديويسني به آن معناي خاص نيست(گرچه وجود سابقه چنين تفكري ممكن است باعث شده باشد مردم چنين نگاهي را راحتتر بپذيرند)بلكه تركيبي از“عبادت تاجران” و “بردگان”است كه امام علي مي گويد. يادم هست كه در كتاب بينش دبيرستان در بخش نماز قسمتي بود به تام بهره وري! يعني اين را كه با فلان كار ثواب نماز هفتاد برابر مي شود و با بهمان كار صد برابر را نشانه بهره وري دانسته بود! جالب اين است كه هم در مورد نماز و هم در مورد صدقه اين كار بر پايه احاديث و روايات بود. شايد، فقط شايد، وجود چنين احاديثي به اين خاطر باشد كه خدا فقط خداي “آزادگان ” نيست، خداي “بردگان و تاجران ” هم هست

بچه كه بودم كتابي داشتم به نام ماه مال همه است
Thursday, December 02, 2004
كتاب دو قرن سكوت را تازه تمام كردم. چندتا كتاب ديگر در اين باره هست كه بايد آنها را بخوانم قبل از اينكه بتوانم اظهار نظري راجع به موضوع داشته باشم. عجالتا مطلبي كه نظر من را جلب كرد، اين بود كه در ابتداي اين كتاب، بخشي از كتاب خدمات متقابل ايران و اسلام آقاي مطهري چاپ شده كه در واقع نقدي بر كتاب است. اگر اشتباه مي كنم بگوييد، ولي معمولا وقتي نوشته كسي را در آغاز اثر ديگري مي آورند آن نوشته در توضيح و موافقت با نويسنده نيست؟



سلام عزيز،
مشكل همين است! من احساس مي كنم نميتوانم سفر كنم. من آدمي هستم كه سياره اش دارد متلاشي ميشود اما به بائوبابش دلبسته شده، چون احساس مي كند سياره اش بدون آن تكيه گاهي نخواهد داشت، چون آنوقت ديگر كسي او را نخواهد شناخت. فكر خواهند كرد تمام شده. من با خود اين فكر مشكلي ندارم اما اينكه نگاه آدمها از رويت بگذرد و تو را نبينند عذاب آور است. شايد براي همين، نا خود آگاه اين درخت را آنقدر مواظبت كردم كه بزرگ شد. چون كسي نميتواند آنرا نبيند...

بائوباب
Thursday, November 18, 2004
روزي كه نوشتن اين وبلاگ را شروع كردم ميخواستم قلبم را از كينه پاك كنم. اما نشد. ماه رمضان هم آمد و رفت و نشد. در عوض اين كينه هر روز قويتر و قويتر ميشود. به حدي كه ميترسم اگر علتي كه بوجودش آورد هم از بين برود، خودش باقي بماند. اينكه چنين موجود قدرتمند سياهي در قلبم داشته باشم ميترساندم
بچه ها! امان از درخت بائوباب